تبلیغات
.::** فـــرماندهان عـــــرصه اخــــلاص **::.
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
ÒíÇÑÊ ÚÇÔæÑÇ
امام خمینی (ره)
امام خمینی
تاریخ روز
تاریخ روز
شـــعــار ســــال 1394
دولت و ملت ، همدلی و هم زبانی
منوی اصلی
همراهان مجازی
فرمانده گردان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید این ماه :
  • کل بازدیدها : 1
  • تعداد کل مطالب :
بی سیم شخصی پایگاه
تماس با ما
پیامکی از عرش
پخش زنده حرم ها
پخش زنده حرم
کلام وحی

قرآن قرائت


استخاره آنلاین با قرآن کریم


تفسیر قرآن


قرآن ترجمه

نهج البلاغه

نهج البلاغه

صحیفه سجادیه

صحیفه سجادیه-متنی


صحیفه سجادیه- صوتی

آثار امام خمینی(ره)
مجـــله وبـــــلاگ
همسنگران
مطالب سنگر
افکار سنجی
باعرض سلام.ازنظرشماکدام یک ازمطالب دفاع مقدس که درزیرنام برده شده اند،جالب ترند؟












ÏÚÇí ÚÙã ÇáÈáÇ
امام خامنه ای
امام خامنه ای
نوای مردان مخلص

فرماندهان عرصه اخلاص

بسم رب اشهداءوالصدیقین این وبلاگ قدمگاه آلاله های پرپرگشته کربلای ایران است.اینک مابافکری مدبرانه اندکی ازخاطرات ووصیت نامه های این کبوتران عاشق رادراین وبلاگ به میدان آورده ایم تاشمانیزدرمکانی که آن سربازان خمینی بتشکن قدم نهادندپاگذاریدوازفیوضات آنهاکه مشهرشهرخودهستند بهره مندگردید.به امیدروزی که درمسیراین بهادران زمان قدم گذاریم.اللهم عجل لولیک الفرج.
تفحص

رساله مراجع تقلید


امام خمینی


مقام معظم رهبری


آیت الله مکارم شیرازی


آیت الله العظمی بهجت(ره)


سایر رساله ها


نگارخانه دفاع مقدس
کتب شهید مطهری
بازدید مجازی از بیت امام
نماهنـــــــــــگ
پخش زنده شبکه های تویزیونی و رادیویی
مطالب خواندنی
شبکه اخلاص
ایستگاه کمک به شهدا
کلام ولــــــی امر(فیلم)
پوستر و بنر صلواتی
شهدای هسته ای
گالری تصاویر
کمک درسی اول متوسطه
آرشیو مطالب
ارسال شده در پنجشنبه 1393/04/26 ساعت 15:13 توسط محسن طاهری امیری



علامه طبرسى گوید: على علیه‏السلام شصت و سه سال زندگانى كرد، ده سال پیش از بعثت، و در سن ده سالگى اسلام آورد. و پس از بعثت‏بیست و سه سال با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم زندگانى كرد، سیزده سال در مكه پیش از هجرت در امتحان و گرفتارى به سر برد و سنگین‏ترین بارهاى رسالت آن حضرت را به دوش كشید، و ده سال پس از هجرت در مدینه در دفاع از حضرتش با مشركان جنگید و با جان خود او را از شر دشمنان دین نگاه داشت، تا آنكه خداى متعال پیامبر خود را به سوى بهشت انتقال داد و او را به بهشت آسمانى بالا برد و على علیه‏السلام در آن روز سى و سه ساله بود، و بیست و چهار سال و چند ماه حق او را از ولایت غصب كردند و او را از تصرف در امور بازداشتند، و آن حضرت در این دوران با تقیه و مدارا مى‏زیست، و پنج‏سال و چند ماه خلافت را به دست گرفت و در این سالها گرفتار جهاد با منافقان از ناكثین و قاسطین و مارقین (اصحاب جمل و صفین و نهروان) بود چنانكه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم سیزده سال از روزگار نبوت خود را ممنوع از پیاده كردن احكام آن و ترسان و محبوس و فرارى و مطرود بود و نمى‏توانست‏با كافران به جهاد پردازد و از مؤمنان دفاع كند، سپس هجرت كرد و ده سال پس از هجرت با مشركان به جهاد پرداخت و گرفتار منافقان بود تا خداوند او را به سوى خود برد...

آن حضرت در شب بیست‏ و یكم ماه مبارك رمضان سال چهل هجرى با شمشیر به شهادت رسید. عبدالرحمن بن ملجم مرادى شقى‏ترین امت آخر زمان - لعنة الله علیه - در مسجد كوفه او را ضربت زد; بدین قرار كه آن حضرت در شب نوزدهم به مسجد رفت و مردم را براى نماز صبح بیدار مى‏كرد و ابن ملجم ملعون از آغاز شب در كمین حضرتش بود، چون حضرت در مسجد عبورش به او افتاد او كه مطلب خود را پنهان مى‏داشت و از روى نیرنگ خود را به خواب زده بود ناگهان از جاى جست و ضربتى با شمشیر زهر آلود بر فرق مباركش زد. آن حضرت روز نوزدهم و شب و روز بیست و یكم را تا نزدیك ثلث اول شب زنده بود آن گاه به شهادت رسید و در حالى كه محاسن شریفش به خون سرش رنگین بود مظلومانه به دیدار خداى خود شتافت.

سبب كشتن آن حضرت را داستانى دراز است كه اینجا گنجایش ذكر آن را ندارد. حسن و حسین علیهم السلام به امر آن حضرت مراسم غسل و تكفین او را عهده‏دار شدند و بدن شریفش را به سرزمین غرى در نجف انتقال دادند و شبانه پیش از سپیده صبح در همان جا به خاك سپرده شد. حسن و حسین و محمد پسران آن حضرت علیه‏السلام و عبدالله بن جعفر رضى الله عنه وارد قبر شدند و بنا به وصیت‏حضرتش اثر قبر پنهان گردید. این قبر پیوسته در دولت‏بنى‏امیه پنهان بود و كسى بدان راه نمى‏برد تا آنكه امام صادق علیه‏السلام در ولت‏بنى‏عباس آن را نشان داد. (1)

یك معجزه

وقایع پس از شهادت آن بزرگوار جدا بسیار است و به تالیف جداگانه‏اى نیازمند است. اینجا گنجایش آن را ندارد، لذا از ذكر آنها چشم مى‏پوشیم و تنها به یك واقعه تكوینى اشاره مى‏كنیم.

زمخشرى در «ربیع الابرار» از ام‏معبد آورده است كه گفت: «روزى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وضو گرفت و در پاى درخت‏خاردار خشكیده‏اى در نزد ما آب دهان افكند و آن رخت‏سبز شد و میوه داد و در زمان حیات آن حضرت ما از میوه آن شفا مى‏جستیم... اما سپس از پایین به بالا خشك شد و خار رویید و میوه‏هایش ریخت و سبزى و تازگى آن از میان رفت. در این حال بود كه ما از شهادت امیرالمؤمنان على علیه‏السلام باخبر شدیم. و دیگر میوه نداد و ما از برگ آن بهره‏مند بودیم و پس از چندى صبح كردیم و دیدیم كه از ساقه آن خونى تازه مى‏جوشد و برگ آن هم خشك شده است.
در همین حال خبر شهادت حسین علیه‏السلام به ما رسید و درخت‏به كلى خشك گردید.» (2)

اصبغ بن نباته گوید: هنگامى كه امیرمؤمنان علیه‏السلام ضربتى بر فرق مباركش فرود آمد كه به شهادتش انجامید مردم بر در دارالاماره جمع شدند و خواستار كشتن ابن ملجم - لعنه الله - بودند. امام حسن علیه‏السلام بیرون آمد و فرمود: اى مردم! پدرم به من وصیت كرده كه كار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم. اگر پدرم از دنیا رفت تكلیف قاتل روشن است و اگر زنده ماند خودش در حق او تصمیم مى‏گیرد. پس بازگردید خدایتان رحمت كند.

مردم همه بازگشتند و من بازنگشتم. امام دوباره بیرون آمد و به من فرمود: اى اصبغ! آیا سخن مرا درباه پیام امیر مؤمنان نشنیدى؟ گفتم: چرا. ولى چون حال او را مشاهده كردم دوست داشتم به او بنگرم و حدیثى از او بشنوم، پس براى من اجازه بخواه خدایت رحمت كند. امام داخل شد و چیزى نگذشت كه بیرون آمد و به من فرمود: داخل شو. من داخل شدم دیدم امیرمؤمنان علیه‏السلام دستمال زردى به سر بسته كه زردى چهره‏اش بر زردى دستمال غلبه داشت و از شدت درد و كثرت سم پاهاى خود را یكى پس از دیگرى بلند مى‏كرد و زمین مى‏نهاد. آن گاه به من فرمود: اى اصبغ آیا پیام مرا از حسن نشنیدى؟ گفتم: چرا، اى امیرمؤمنان، ولى شما را در حالى دیدم كه دوست داشتم به شما بنگرم و حدیثى از شما بشنوم. فرمود: بنشین كه دیگر نپندارم كه از این روز به بعد از من حدیثى بشنوى.

بدان این اصبغ، كه من به عیادت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفتم همانگونه كه تو اكنون آمده‏اى، به من فرمود: اى اباالحسن، برو مردم را جمع كن و بالاى منبر برو و یك پله پایین‏تر از جاى من بایست و به مردم بگو: «هش دارید،هر كه پدر و مادرش را ناخشنود كند لعنت‏خدا بر او باد. هش دارید، هر كه از صاحبان خود بگریزد لعنت‏خدا بر او باد. هش دارید هر كه مزد اجیر خود را ندهد لعنت‏خدا بر او باد.»

اى اصبغ، من به فرمان حبیبم رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم عمل كردم، مردى از آخر مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن، سه جمله گفتى، آن را براى ما شرح بده. من پاسخى ندادم تا به نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفتم و سخن آن مرد را بازگو كردم.

اصبغ گفت: در اینجا امیرمؤمنان علیه‏السلام دست مرا گرفت و فرمود: اى اصبغ، دست‏خود را بگشا. دستم را گشودم. حضرت یكى از انگشتان دستم را گرفت و فرمود: اى اصبغ، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نیز همین گونه یكى از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود: هان، اى اباالحسن، من و تو پدران این امتیم هر كه ما را ناخشنود كند لعنت‏خدا بر او باد. هان كه من و تو مولاى این امتیم هر كه از اجرت ما بكاهد و مزد ما را ندهد لعنت‏خدا بر او باد. آن گاه خود آمین گفت و من هم آمین گفتم.

اصبغ گوید: سپس امام بیهوش شد،باز به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ آیا هنوز نشسته‏اى؟ گفتم: آرى مولاى من. فرمود: آیا حدیث دیگرى بر تو بیفزایم؟

گفتم: آرى خدایت از مزیدات خیر بیفزاید. فرمود: اى اصبغ! رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در یكى از كوچه‏هاى مدینه مرا اندهناك دید و آثار اندوه در چهره‏ام نمایان بود. فرمود: اى اباالحسن! تو را اندوهناك مى‏بینم؟ آیا تو را حدیثى نگویم كه پس از آن هركز اندوهناك نشوى؟ گفتم: آرى، فرمود: چون روز قیامت‏شود خداوند منبرى بر پا دارد برتر از منابر پیامبران و شهیدان، سپس خداوند مرا امر كند كه بر آن بالا روم، آن گاه تو را امر كند كه تا یك پله پایین‏تر ازمن بالا روى، سپس دو فرشته را امر كند كه یك پله پایین‏تر از تو بنشیند و چون بر منبر جاى گیریم احدى از گذشتگان و آیندگان نماند جز آنكه حاضر شود. آن گاه فرشته‏اى كه یك پله پایین‏تر از تو نشسته ندا كند: اى گروه مردم; بدانید: هر كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كه مرا نمى‏شناسد خود را به او معرفى مى‏كنم، من «رضوان‏» دربان بهشتم، بدانید كه خداوند به من و كرم و فضل و جلال خود مرا فرموده كه كلیدهاى بهشت را به محمد بسپارم و محمد مرا فرموده كه آنها را به على بن ابى‏طالب بسپارم، پس گواه باشید كه آنها را بدو سپرده‏ام.

سپس فرشته دیگر كه یك پله پایین‏تر از فرشته اولى نشسته بر مى‏خیزد و به گونه‏اى كه همه اهل محشر بشنوند ندا كند: اى گروه مردم، هر كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كه مرا نمى‏شناسد خود را به او معرفى مى‏كنم، من «مالك‏» دربان دوزخم، بدانید كه خداوند به من و فضل و كرم و جلال خود مرا فرموده كه كلیدهاى دوزخ را به محمد بسپارم و محمد مرا امر فرموده كه آنها را به على بن ابى‏طالب بسپارم، پس گواه باشید كه آنها را بدو سپردم. پس من كلیدهاى بهشت و دوزخ را مى‏گیرم. آن گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به من فرمود: اى على، تو به دامان من مى‏آویزى و خاندانت‏به دامان تو و شیعیانت‏به دامان خاندان تو مى‏آویزند. من (از شادى) دست زدم و گفتم: اى رسول خدا، همه به بهشت مى‏رویم؟ فرمود: آرى به پروردگار كعبه سوگند.

اصبغ گوید: من جز این دو حدیث از مولایم نشنیدم كه حضرتش چشم از جهان پوشید درود خدا بر او باد. (3)

پى‏نوشتها:

(1)تاج الموالید / 18.

(2)تاریخ الخمیس، باب هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم.

(3)روضه 22 و 23.

امیرالمؤمنین على بن ابى‏طالب علیه‏السلام ص 954

مؤلف: احمد رحمانى همدانى

ترجمه: حسین استاد ولى

منبع: پایگاه امام علی(علیه السلام)