تبلیغات
.::** فـــرماندهان عـــــرصه اخــــلاص **::.
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
ÒíÇÑÊ ÚÇÔæÑÇ
امام خمینی (ره)
امام خمینی
تاریخ روز
تاریخ روز
شـــعــار ســــال 1394
دولت و ملت ، همدلی و هم زبانی
منوی اصلی
همراهان مجازی
فرمانده گردان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید این ماه :
  • کل بازدیدها : 1
  • تعداد کل مطالب :
بی سیم شخصی پایگاه
تماس با ما
پیامکی از عرش
پخش زنده حرم ها
پخش زنده حرم
کلام وحی

قرآن قرائت


استخاره آنلاین با قرآن کریم


تفسیر قرآن


قرآن ترجمه

نهج البلاغه

نهج البلاغه

صحیفه سجادیه

صحیفه سجادیه-متنی


صحیفه سجادیه- صوتی

آثار امام خمینی(ره)
مجـــله وبـــــلاگ
همسنگران
مطالب سنگر
افکار سنجی
باعرض سلام.ازنظرشماکدام یک ازمطالب دفاع مقدس که درزیرنام برده شده اند،جالب ترند؟












ÏÚÇí ÚÙã ÇáÈáÇ
امام خامنه ای
امام خامنه ای
نوای مردان مخلص

فرماندهان عرصه اخلاص

بسم رب اشهداءوالصدیقین این وبلاگ قدمگاه آلاله های پرپرگشته کربلای ایران است.اینک مابافکری مدبرانه اندکی ازخاطرات ووصیت نامه های این کبوتران عاشق رادراین وبلاگ به میدان آورده ایم تاشمانیزدرمکانی که آن سربازان خمینی بتشکن قدم نهادندپاگذاریدوازفیوضات آنهاکه مشهرشهرخودهستند بهره مندگردید.به امیدروزی که درمسیراین بهادران زمان قدم گذاریم.اللهم عجل لولیک الفرج.
تفحص

مشخصات مدیر وبلاگ
رساله مراجع تقلید


امام خمینی


مقام معظم رهبری


آیت الله مکارم شیرازی


آیت الله العظمی بهجت(ره)


سایر رساله ها


نگارخانه دفاع مقدس
کتب شهید مطهری
بازدید مجازی از بیت امام
نماهنـــــــــــگ
پخش زنده شبکه های تویزیونی و رادیویی
مطالب خواندنی
شبکه اخلاص
ایستگاه کمک به شهدا
کلام ولــــــی امر(فیلم)
پوستر و بنر صلواتی
شهدای هسته ای
گالری تصاویر
کمک درسی اول متوسطه
آرشیو مطالب
ارسال شده در پنجشنبه 1393/05/16 ساعت 14:50 توسط محسن طاهری امیری


چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری
برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بــانی مجلس ـ هم
 کم کم از میان
جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.
جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخــل
 را سپرده بود دست
دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…...

بقیه داستان در ادامه مطلب ....
چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری
برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بــانی مجلس ـ هم
 کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.
جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخــل
 را سپرده بود دست دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن...


حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…
زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه

می‌کرد.

زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ

دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

حاج مرشد!

جانم آقا سید؟

آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

سید انگار فکرش جای دیگری است…

حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند

نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟

سبحان الله…

سید مکثی می‌کند.

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و

سمت زن می‌رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای

باران:

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(علیه السلام) است…

تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…
*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در

صحن که می‌رسد،

نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد

که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی

قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ

به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…